آي آدمهايي كه بي جرم و گناه مجرم و گناهكارم مي پنداريد!
آي آدمهايي كه قصه دلبستگي من به او را همچون دل بستن كلاغ به كبوتر مي دانيد!
اينقدر بي رحمانه به من نتازيد، بگذاريد تا لااقل چند كلامي از خود دفاع كرده باشم!
روزي كه او را براي اولين بار ديدم فراموش كرده بودم به آينه نگاه كنم، نگاهي به جيبم بيندازم و اصلا يك نگاه كلي به جايگاه خودم در اين دنيا داشته باشم و نتيجه اش دل بستن به او شد!
باور كنيد همه چيز از يك فراموشي ساده شروع شد و من تاوان آن فراموشي را پس ميدم. از يك طرف دلي رو که سالها سرش كلاه مي گذاشتم حالا چشم و گوشش باز شده و ديگه نمي تونم فريبش بدم و از طرف ديگه بعد از اين بايد طعنه و كنايه شماها را هم تحمل كنم، آن هم بخاطر كسي كه اصلا نمي دانم دوستم داشت يا نه؟!
آي آدمهايي كه عاشق شدن را با گروه خوني من سازگار نمي دانيد!
با اينكه مي دونم هيچ گناهي نكردم از همه تون معذرت مي خوام! باور كنيد من دلم را توجيه كرده بودم كه كلاغ ها حق عاشق شدن ندارند، چه كنم به محض ديدن او حافظه ام اين را هم از خاطر برد!
نظرات شما عزیزان:
|